X
تبلیغات
یه دوست دختر نداریم
یه دوست دختر نداریم

کرم حلزون چیست؟

اصلا حلزون چیست؟

حلزون یکی از بدبخت ترین مخلوقات خداوند است ، چون اگر بدبخت نبود مجبور نمی شد اینگونه خانه اش را بر دوش بکشد.

ضمن آنکه موجودی چسبنده و رقت انگیز است ، که حقش است و به ما ربطی ندارد.

کلا سرعتش 120 ذارت بر ثانیه است که این خودش نوعی بیچارگی برایش محسوب می شود ، زیرا اگر سرعتش بالاتر بود میتوانست از دست انسان فرار کند.

حالا که نمی تواند بگریزد ما او را میگیریم و له می کنیم و به چین و چروک های صورتمان می مالیم تا خوشگل تر شویم و بدین وسیله نظر دیگران را جلب کنیم.

آن وقت هنگامی که یک نفر جذب ما شد ، عشوه ای خرکی مینمائیم و او را دفع می کنیم تا شاید یکی بهتر از آن پیدا شود.

این وسط فقط تعدادی حلزون به ف*اک رفتند که تاثیر زیادی بر نظم جهانی ندارد؛

و ما می توانیم یک بسته دیگر کرم حلزون بخریم

ضمن اینکه در هیچ منبعی ذکر نشده «میازار حلزونی که خانه کش است»

لذا ... مهم این است که ما خوشگل باشیم ... که خواهیم بود :)


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 20:1 توسط گل پسر| |

به خاطر داشته باش که اگر به «اَن» هم بها بدهی ، فکر میکند طلاست و گوشی اش را خاموش می کند.

حالا سوالاتی مانند "مگه اَن گوشی داره که بخواد خاموش کنه؟" یا "مگه اَن جاندار ه که بخواد فکر کنه؟" ... بی جواب می مونه :))

که خودتون میتونید روش فکر کنید و هر طور راحتید ، تفسیرش کنید ;)

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 20:2 توسط گل پسر| |

زنگ زده م به دختره میگم: سلام ... خوبی؟ ببخشید یه سوال کامپیوتری داشتم ...

میگه: حرف بیخود نزن! سوال کامپیوتری مال ما دختراست ... اگر میخوای دوست شی ، باید مزاحم بشی!

بعدشم قطع کرد :|

فکر کنم باید اول چند تا فحش رکیک اس ام اس میکردم ، آخرشم میگفتم: اگر سوال کامپیوتری داری بنال :))

به محبت آلرژی دارند ملت !!!


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:29 توسط گل پسر| |

خب امروز میخوام شما رو با "آوا" آشنا کنم

همه تون الان دارید به این فکر می کنید که سرکاریه و توی دلتون بهم فحش می دید ...

ولی من جلوتون آینه می گیرم تا همه فحش ها به خودتون برگرده :))

عرض به حضورتون که چند وقتیه سر کار جدیدی رفته م

توی همین محل کارم با آوا آشنا شدم

اوایل خیلی بهش توجه نمیکردم و اون سعی میکرد توجه منو جلب کنه ...

ولی خب چون من ضربات سنگینی از جنس مونث خورده م ، توجهی بهش نمیکردم.

اما خب الان دیگه جوری شده که تمام روز رو با هم هستیم.

راستش اولین بار که بطور جدی فکرمو مشغول کرد همین هفته ی پیش بود.

وقت ناهار از توی اتاق صدا میومد ... زیر لب داشت آوازی رو زمزمه میکرد ... به نظرم خیلی سحر انگیز بود !!!

چون داشت گیلکی میخوند و سوز خاصی توی صداش بود.

تا اینجای کار اگر فکر کردی سرکاریه ، خیلی آدم بی فرهنگی هستی :|

خلاصه فردای اون روز داشتم دوباره از دم اتاقش رد میشدم ... دیدم باز داره یه آهنگی رو زمزمه میکنه ... لامصب خیلی "دل" میخوند ... نمیدونم چه غمی داشت

برای من عجیب بود که آوا اهل کجاست؟

چون به اکثر گویش ها یه چیزایی میخوند ... حتی چندبار تصنیف های سالار عقیلی رو هم ازش شنیده بودم ...

موضوع عجیبی بود ...

مدتی فکرم مشغول بود

چند روز پیش داشتم یه سری فاکتور رو به حسابداری می بردم.

یه صدایی می اومد:

... ساغرم شکست ای ساقی ... رفته ام ز دست ای ساقی ...

دستگیره ی درو گرفتم که برم تو ....

هنوز تردید داشتم ...

انگار یکی دیگه توی اتاق بود

یکم صبر کردم ببینم چی میگن

یهو اون طرف گفت:

موج اف ام ... ردیف 93.5 ... رادیو آوا را به دوستانتان نیز معرفی کنید :|

منم الان معرفی کردم دیگه :))


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:55 توسط گل پسر| |

یادمه برای اولین بار ، یکی از دوستانم بهم یه شماره داد.

گفت: این شماره ی دختره !!! حواست جمع باشه!!! ببینم چند مَرده حلاجی !!!

خلاصه ما هم با کلی ذوق و شوق از اینکه داریم با یک جنس مخالف ارتباط برقرار میکنیم،شماره رو فرو کردیم توی جیب مون و توی صندوق عقب مون عروسی برقرار شد :))

فرداش رفتیم از این ور اون ور یه خط ایرانسل ِ بی نام و نِشون جور کردیم که به دختره زنگ بزنیم.

اولش خیلی می ترسیدم

رفتم یه گوشه ی خونه قایم شدم و موبایلمو درآوردم.

در حالیکه قلبم داشت میومد توی دهنم ، اس ام اس زدم: سلام ... خوب هستین؟

یه ربع نیمساعتی گذشت دیدم جواب نداد ، گفتم لابد چون ناشناسه ، جواب نمیده.

دوباره اس دادم:ببخشید ... میتونیم با هم آشنا شیم.

بعد با خودم گفتم: خب این چه حرفیه؟؟؟ بذار من اول خودمو معرفی کنم ، اگر دوست داشته باشه ، خودش جواب میده.

دوباره پیام دادم: من محسن هستم ، 18 ساله از شهر خودتون ...

بازم لامصب جواب نداد...

منم داغ کرده بودم که عجب شانس گـُهـی داریم :(

الکی از در آشنایی وارد شدم ... گفتم: منو یادت نمیاد؟ پنجشنبه ... با پژوی سفید ... سر کوچه ... ؟

(حالا گورم کجا بود که پژوم باشه :)) )

بازم نامرد جواب نداد .

خلاصه دو سه روزی به همین منوال گذشت و منم روزی یکی دوتا اس ام اس بهش میدادم

بالاخره دل و جرات پیدا کردم و تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم ... گفتم: هرچه بادا باد! آخرش دستگیرم میکنند میندازند زندان دیگه ... از این دربه دری هم راحت میشم ...

بنابراین بازم رفتم توی پَستو ...

شماره شو به دقت گرفتم که مبادا یک رقمش جابجا بشه و آبروریزی پیش بیاد ...

تازه خودمو آماده کرده بودم که اگر برادر یا پدرش گوشی رو جواب دادند ،فوری بگم: ببخشید منزل آقای محمدی؟؟؟

چشمتون روز بد نبینه ...

همینجوری قلبم تالاپ تولوپ میزد که دکمه سبزو زدم و روی گوشم گذاشتم ...

یه صدایی شبیه ناله از ته چاه میگفت: شماره ی مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمیباشد :(((((


نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 23:59 توسط گل پسر| |

جدیدا نمی دونم چه سیستمی شده ، وقتی میخوام با پسرا هم دوست بشم ، برام چُس کلاس میذارند :|

دو روزه رفتم سر یه کار جدید ؛

به پسره میگم شماره تو بده ، اگه کار داشتم بهت زنگ بزنم ...

میگه حالا ولش کن ... میدونی چیه آخه؟ ... این شماره موقتی منه ... کار داشتی همین جا ازم بپرس :/

ای ر*یدم تو اون رفاقتی که بخواد با تو شکل بگیره .

یه زمان خیلیا آرزوی رفاقت با ما رو داشتند ... خودمون پس شون زدیم ... فکر نکن خبریه ... بعله!!!


نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 20:11 توسط گل پسر| |

یه خواننده هم هست ، هفت هشت تا در و داف دور خودش جمع کرده ، با هم می زنند و می رقصند ، یارو هم با یه ریتم شاد و دامبولی میخونه: بازم دلم گرفته ... گریه م اختیاری نیست ... آخه جز گریه منو کاری نیست ...

دخترای اطرافش هم هماهنگ باهاش دست میزنند ... :|

همچین دمپایی پلاستیکی رو برداری بکوبی تو دهنش ... خون فواره بزنه :))

خودتون گوش کنید ببینید من دروغ میگم؟ :/


نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 19:52 توسط گل پسر| |

میگن خارجیا شب جمعه ندارند ، هر وقت اراده کنند شب جمعه ست :))

ولی جداً مراسم «شب جمعه» از نظر من چیز مزخرفیست ، اینکه برای یک رابطه ی زناشویی ، زمان معین کنیم.

رابطه باید بر اساس عشق و علاقه و میل طرفین باشد ، نه به صِرف اینکه چون شب جمعه ثواب دارد ، بصورت زورکی انجام شود!

به رابطه ی زورکی «تجاوز» میگویند ؛ این تجاوز می تواند توسط یک شوهر به زنش انجام شود که عده ای آنرا مجاز می دانند و پیروی نکردن زن را غیرمجاز می شمارند.


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 22:29 توسط گل پسر| |

می گویند "هارپ" نوعی تکنولوژیست که با آن می توان زلزله درست کرد.

عده ای هم می گویند که زلزله بخاطر بی عفتی بانوان است(اینجا)

این عقیده ی من نیست ... ولی اگر اینطور باشد و بخواهیم هیچ گونه بلایای طبیعی نداشته باشیم ، باید دور بانوان یک زره بکشیم :))

دقت کنید که من با این مطلب موافق نیستم ... به هیچ وجه!!!


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 22:51 توسط گل پسر| |

اینکه می گویند یک ایرانی ماشین زمان ساخته که چیزی نیست ...

من خودم در نوجوانی در ذهنم یک ساعت برنارد داشتم ، شب ها وقتی میخواستم خوابم ببرد ، به آن فکر می کردم و کلی کارهای جالب و شورانگیز با آن انجام می دادم P: (هر کس فکر بد بکند خر است) ... حالا یارو از ایده ی من کپی برداری کرده ، همه دنیا هم به او خندیدند :))


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 15:33 توسط گل پسر| |

«افزايش طول» و «افزايش حجم» بزرگترين دغدغه ي جوانان امروز می باشد ...



:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 21:23 توسط گل پسر| |

توی حیاط نشسته بودم و به هیاهوی گنجشک ها نگاه می کردم ، با خودم گفتم: چقدر زندگی ساده ای دارند این گنجشک ها ، از به دنیا آمدن گرفته تا زندگی کردن و مُردن.

برای به دنیا آمدن نیازی به بیمارستان رفتن و سزارین و اینجور حرفها ندارند ، همانجا بالای درخت سر از تخم بیرون می آورند ، پدر و مادرشان هم دغدغه ی زیادی برای زندگی شان ندارند ، نه پوشکی ، نه شیرخشکی ، نه ویتامینی ... بزرگتر که بشوند اسباب بازی هم نمیخواهند ، تازه !!! مدرسه هم نمی روند و مجبور نیستند آن همه مشق بنویسند ، یا اضطراب شب کنکور داشته باشند ، مهمتر از همه نر هایشان سربازی هم نمی روند.

همانجا بالای درخت یک نر با یک ماده که اصلا قیافه هایشان برای هم  مهم نیست ، با هم ازدواج می کنند ، یعنی جفت گیری می کنند.

میروند در لانه و ... آغاز زندگی مشترک. دنبال چشم هم چشمی هم نیستند که امروز مبل را عوض کنیم ، فردا برویم کیش ، ماه دیگر ماشین بهتر بخریم ، یا هزار رخداد دیگر که در زندگی ما انسان ها اتفاق می افتد.

به هر کجا بخواهند پر میکشند ، هر کجا بخواهند می نشینند و به زمین نوک می زنند ، و هر کجا بخواهند لانه می سازند.

کلا گنجشک ها زندگی ساده ای دارند و هیچ چیزی را سخت نمی گیرند ، یعنی هر کاری دلشان بخواهد می کنند.

در همین افکار بودم که یک چیز داغی افتاد روی سرم :|

بله ... گنجشک ها هر جا هم دلشان بخواهد ، می رینند :))


نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 21:38 توسط گل پسر| |

یکبارم نشد وقتی داریم در یک شب بارونی ، توی جاده میریم ، یه دختره ماشینش خراب شده باشه ، که ما کمکش کنیم ،مثلا اگر ماشینشم درست نکردیم ، حداقل برسونیمش و اینا ...

نمیدونم چرا این اتفاقات همه ش تو فیلم هندیا اتفاق می افتاد

لامصب این سلمان خان چقدر قتل عام که نکرده :))

ببین بیگانگان از اون زمان روی تخریب ذهن ما فوکوس کرده بودند :|


نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 19:21 توسط گل پسر| |

«به دَرَک» عبارتیست که همه ی ما روزی چند بار ممکن است آنرا با خود تکرار کنیم.

و در واقع افسوسیست در پی فرصت های از دست رفته ؛ آنهایی که من در آن مقصر بودم یا دیگران!

غصه اش را نخورید.

با گفتن این عبارت خود را راحت کنید ... حسی شبیه ِ گ*وزیدن.

ممکن است ناخوشایند و بی ادبانه به نظر برسد ، ولی پس از آن آسایش به دنبال دارد.


نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 16:29 توسط گل پسر| |

چند وقت پیش رفته بودیم خواستگاری

یهو یکی از طرف ما بلند شد گفت: نون و پنیر آوردیم ... دخترتونو بردیم !!!

یکی هم از طرف اونها بلند شد گفت: نون و پنیر ارزونیتون ... دختر نمی دیم بهتون !!!

ما هم گفتیم: باشه مارفتیم مال خودتون :))



:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 19:8 توسط گل پسر| |

من بچگیام ذهنم خیلی فعال تر بود ; )

مثلا وقتی راهنمایی بودم ، یکبار توی یه برنامه داشت می گفت: در هر ثانیه سه نفر در جهان متولد می شوند

منم که ذهنم اکتیو! :))

با خودم فکر می کردم که یعنی در هر ثانیه بین شش نفر چه اتفاقاتی می افته! :O

بعد برام سوال پیش میومد که مگه در "روز" هم از این اتفاقات می افته؟ چون همه ش فکر می کردم اون داستان ها برای شبه :))

می بینید؟ اصلا سرچشمه ی جوشان استعدادم =))


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 20:1 توسط گل پسر| |

کسانی که حوصله ی پست های بی مزه را ندارند ، به ادامه ی مطلب نروند ، چون این پست طنز نیست!!!



:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 18:58 توسط گل پسر| |

نقل است که روزی دختری به نزد کوروش کبیر علیه السلام رسید و خدمت ایشان اظهار کرد که: ای کوروش کبیر! من عاشق شما هستم.

کوروش هم بدون اینکه به پشت سر او اشاره کند گفت: عفریته خانوم! مگه تو کار و زندگی نداری که هر روز میای اینجا ، هی به من ابراز عشق میکنی؟ من خودم زن دارم ، اینم حلقه م! O

آنگاه دستور داد تا آن دختر را به عقد اصطبل بان در بیاورند بلکه دست از سر کوروش کبیر بردارد :))


نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 17:3 توسط گل پسر| |

دختره دوستشو دیده بهش میگه: چطوری؟ خوبی؟ چه خبر؟ تو که هنوز تو این دانشکده میچرخی!

میگه خبری نیست! سلامتی! انشااله تا چند وقت دیگه فارغ میشم :|

خب من فکرم خراب! من فکرم داغون! من فکرم منحرف! لااقل تو بگو "فارغ التحصیل" که من فکر نکنم تا چند وقت دیگه بچه ت به دنیا میاد :))


نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 19:40 توسط گل پسر| |

برید ادامه مطلب، یه چیز جالب براتون گذاشتم، اصلا هم سرکاری نیست :)



:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 20:32 توسط گل پسر| |

اینایی که میرن واسه هدیه ، برای آدم لباس میخرند ، خب یعنی که چی؟ یعنی ما فقیریم؟مسکینیم؟لباسمون پاره ست؟ یا چی؟


اینایی که میرن واسه هدیه ، برای آدم عطر میخرند ، خب یعنی که چی؟ یعنی ما بوی گند میدیم؟ یا بوی سکه عرق کرده ته جیب میدیم؟ یا بوی سیراب شیردون میدیم؟ یا چی؟

اینایی که میرن واسه هدیه ، برای آدم کتاب میخرند ، خب یعنی که چی؟ یعنی ما فقر فرهنگی داریم؟ یعنی ما بیشعوریم؟ یعنی سوادمون در سطح نهضته؟ یا چی؟

اینایی که میرن واسه هدیه ، برای آدم گل میخرند ، خب یعنی که چی؟ یعنی این گل رو بزنم رو موهام؟ یا بذارم پشت گوشم؟ یا بذارم گوشه لبم مثل سیگار؟ یا چی؟

اینایی که میرن واسه هدیه ، برای آدم جعبه موزیکال میخرند ، خب یعنی که چی؟ یعنی من بچه م؟ یعنی بشینم باهاش بازی کنم؟یا با آهنگش برقصم؟ یا چی؟

اینایی که میرن واسه هدیه ، برای آدم عینک دودی میخرند ، خب یعنی که چی؟ یعنی یه عصای سفید دستم بگیرم با هم راه بریم؟یا چشمام مثل خاله قورباغه ست؟ یا از قیافه م خوشت نمیاد؟ یا چی؟

اینایی که میرن واسه هدیه ، برای آدم کارت هدیه میخرند ، خب یعنی که چی؟ یعنی من گدام؟ یا شبها گشنه میخوابم؟ یا خمس و زکات بهم تعلق میگیره؟ یا چی؟

اینایی که میرن واسه هدیه ، برای آدم ژیلت میخرند ، خب یعنی که چی؟ یعنی پشمالو ام؟ یا سیبیلم مثل دسته جاروئه؟ یا ته ریشم مثل بُرسه؟ یا چی؟

اینایی که میرن واسه هدیه ، برای آدم گردنبند فروهره میخرند ، خب یعنی که چی؟یعنی نژادپرستم؟ یا ناسیونالیستم؟ یا سونی اریکسونم؟ یا چی؟

بسه بابا ... جمع کنین این مسخره بازیا رو !!!


نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 20:52 توسط گل پسر| |

دو نفر از دوستان خوبم که در این سال نو ، هر چقدر تلاش کردم که بهشون پیام تبریک بفرستم نشد ، گفتم شاید از این طریق بتونم بهشون شادباش بگم

روی وب شون هم پیام گذاشتم ، ولی اگر بطور اتفاقی اینجا اومدند ، من سال نو رو از این تریبون بهشون تبریک میگم

آدرس شون رو هم گذاشتم ، وب های جالبی دارند ... سر بزنید ...



:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1392ساعت 20:27 توسط گل پسر| |

این هم از اولین روز سال ما ...



:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 21:40 توسط گل پسر| |

به ادامه مطلب مراجعه فرمائید



:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 21:0 توسط گل پسر| |

ما به صدای شما نیازمندیم ... جشنواره تولید کتاب های صوتی ...



:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 19:39 توسط گل پسر| |

سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند/عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را


ما از این بیت به چند نکته پی می بریم:

1- در زمان سعدی هم از این "ابرو تاتویی" ها بوده است

2- حضرت سعدی به ابروی کمانی علاقه خاصی داشته است

3- شیخ اجل سعدی از ابروی "خط فاصله ای" خوشش نمی آمده است

4- سعدی جان ، به دخترانی که ابرویشان مثل پلاستیک آب شده بوده توجه نمیکرده است

5- مهم تر از همه ، در آن زمان هم "پراید" وجود داشته و هم "پیکان"

6- داش سعدی از دخترانی که پراید را به پیکان ترجیح می دادند بیزار بوده است

7- در واقع از نظر ایشان عاشق حقیقی کسیست که حداقل امکانات (پیکان) را بر دیده ی منت نهد

8- سعدی علیه الرحمه یکدستگاه پیکان جوانان گوجه ای داشته ، که با آن دختران ابرو کمانی را به مقصد میرسانده است

...



:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 14:12 توسط گل پسر| |

این شب جمعه هم آمد و تو نیامدی

دهنت سرویس!

.

.

.

.

.

.

.

بخشی از افکار پسران در پنج شنبه شب :)

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 0:0 توسط گل پسر| |

یکی از فانتزیام اینه که یه دوسدختر داشته باشم ، اسمش "بهنوش" باشه

منم صداش بزنم "دلستر بیا"

بعد که اومد یه لب ازش بگیرم ،

پس از اون ...

مثل ِبعد از دلستر خوردن ، یه آروغ مواج بزنم :)))

اونم بگه خیلی بیشعوری کثافت!!! ... حالمو به هم زدی ... =))

اصلا لامصب فانتزی نیست ... بیماری روحی - روانیه :))

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 21:9 توسط گل پسر| |

هر چی میکشم از این "صداقتم" میکشم :|

.

.

.

.

.

.

.

حتی همین قلیون رو !!!

گاهی دوسیب-صداقت میکشم

گاهی صداقت-پرتقال

هلو-صداقت ... :))

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 21:28 توسط گل پسر| |

به جان خودم

اگر آنجلینا جولی را در دست راست و الناز شاکردوست را در دست چپم بگذارند ، من بازهم به گلشیفته اقتدا خواهم کرد :)

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 22:27 توسط گل پسر| |



قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت